تبلیغات
دلم میخواد همین یه بار اشكامو پنهون نكنم باور كنی تورو میخوام غربتو زندونی كنم
گفتی تا آخر دنیا میخوام باهات بمونم حالا میفهمم چرا میگن دنیا دو روزه

[عمومی , ]

 

وقتی كه ابرا گریه كردند من خندیدم

!

نه واسه اینكه دل سنگ شدم

!

واسه این كه می دونستم حالا دیگه هیچ كس نمی فهمه من دیونه شدم

!

نمی فهمه در آن واحد می خندم و گریه می كنم

!

دلم می خواست تمام اشكام رو گوشه ی لپام جمع كنم

!

تا وقتی سا یه ی كثیف یه دروغ بازم به طرف آدما حمله كرد ، براش یه

 

هدیه ی نا قابل داشته باشم

!

دلم می خواست تمام دوستت دارم های دنیا رو با یه پاكن پاك كنم

!

تا دیگه هیچ آدمی اینجوری خام یه كلمه نشه

!

دلم می خواست واژه ی نفرت رو با یه خودكار مشكی خط خطی كنم

!

تا دیگه هیچ آدمی رو اینجوری مال خودش نكنه

!

و امروز من قاتل خودم را به دادگاه روزگار احضار كرده ام

!

امروز این من هستم كه خود را محاكمه می كنم

_

!قاتل؟

_

_

خودم!مقتول؟

_

_

خودم!انگیزه ی قتل؟

_

عشق! من زاده ی عشق بودم اما...

من مردم و از نو متولد شدم

!

و این بار با تأكید و اطمینان و افتخار...زمزمه می كنم

!

من زاده ی نفرتم

!

زاده ی نفرتم

!

زاده ی نفرت

!



نوشته شده توسط سروش تاریخ یکشنبه 6 فروردین 1385 و ساعت 10:03 ق.ظ

لینک ثابت || نطرات [--] نظر ها ()

http://soroush-marefat.mihanblog.com