تبلیغات
دلم میخواد همین یه بار اشكامو پنهون نكنم باور كنی تورو میخوام غربتو زندونی كنم
گفتی تا آخر دنیا میخوام باهات بمونم حالا میفهمم چرا میگن دنیا دو روزه

چقدر فکرت خرابه [عمومی , ]

  

    مدتی می شد که در آن شب تاریک پشت دیوار خانه شان قدم می زد و بی خبر بود از اینکه پسر خلاف همسایه مدتی است که او را زیر نظر دارد 

   جوووون ، جیگرتو بخورم.عجب رون و سینه ای.     

   پسر خلاف همسایه اینها را گفت و در یک چشم بر هم زدن پرید و او را سخت در آغوشش گرفت تا ببرد در جای خلوتی و به کام دل برسد

    ...و فردا همسایه پسرک ، تمام روز در به در دنبال چاقترین مرغش می گشت.




نوشته شده توسط سروش تاریخ یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 03:10 ق.ظ

لینک ثابت || نطرات [--] نظر ها ()

http://soroush-marefat.mihanblog.com